visited *loading* times
ÌæÔä Ï íä

åãå
ãä ÚÒíÒÊÑíä ÎÇáå í ÏäíÇ åÓÊã
.jpg)
ãä ÒåÑÇßÇÙãí åÓÊã
Let my friend go
Dariush Zahedi, a good soul and a brilliant mind, is a prisoner in Iran
By Ramin Tabib
In May Dariush Zahedi was getting ready to leave for Iran. He asked me for contact names and phone numbers: He was planning to study Iran for both business opportunities and also for the prospect of returning there and perhaps living there. I obliged and gave him phone numbers of family members. In the weeks following his arrival in Iran, I received a couple of emails from Dariush. Then all went silent. I subsequently found out that Dariush had been arrested early in the summer and was detained at the infamous Evin prison.
ÔÇÏ æãÇÏ ãÑÏ ÔÇÏæãÇÏ ÎÓÊå ÈæÏ æãáÊåÈ ÇÒ åíÇåæíí ßå ÞáÈÔ Èå
ÏÑÏ íÇÏ
ÈÇ ÔäíÏä ãäÇÌÇÊ æ ÑÈäÇ íÇÏã ãí ÂíÏ...
ÎáÞ ßÑÏä ÂãæÎÊä

ÓãÇÌÊ ÏÑ ÎáÞ ßÑÏä ÑÇ ÈÇíÏ ÇåÇáí æáÇíÊ ÇÒÇíä ÇÓ
S.O.S

Iran: Detained Professor Should Be Freed
ãÚÇÔÞå
ÓÑÇä
ÒÇíÔ åÇí ÌÏíÏ äíßÇä

ÏÎÊÑÇä ÏÔÊ
ÏÎÊÑÇä ÇäÊÙÇÑ
|
message of friends for iranians: YOU ARE NOT ALONE Shirin Abadi awarded Nobel Peace Prize 2003 Mo'time proud to host Iranian opposition blog --
| ||||||
ßÇÑäÇãå í ÞÈæáí

ãÚÇæä ÑííÓ ÌãåæÑí åãÇä ÑæÒ ßå ÕÏÇí ÞåÞåå í ÏæÓÊÇä ÞÏíãí ÏÑ ÓÑÓÑÇí ßÇÎ åÇí æÒÇÑÊ ÎÇÑÌå Øäíä ÇäÏÇÎÊå ÈæÏ ÇÚáÇã ßÑÏ:«ÇíÑÇä ÏÑãíÇä äæÏ æíß ßト ÌåÇä ¡ÑÊÈå í Çæá ÑÇ ÏÑ ÝÑÇÑ ãÛÒ åÇ ÏÇÑÏ» æåäæÒ ÍÑÝ åÇíÔ Èå ÏÓÊæÑ ÚØÑíÇäÝÑ ÍÑæÝ
ÏæÇÒÏå ÊÇ ÕÝÑ È

160
Iran
161
China
162
Eritrea
163
Laos
164
Burma
165
Cuba
166
North Korea
ÊÇßíÏÏæÈÇÑå
ÍÌÇÈ
ÏÎÊÑک ãی

ãÑÏí ÈÇßÝÔ åÇí ßÊÇäí
ÈÇÏí
쾄钊 񌄂
ÈÑÇí ÒåÑÇí ÒíÈǺ Òäí ßå ÇíÓÊÇÏæäãÑÏ


äæíÓäÏå í Çíä ßÊÇÈ ÏÑÍÈÓ ÌãåæÑí ÇÓáÇãí ÓÊ
ÏÇÑíæÔ ÒÇåÏí ßå
ÔÑæÚ
ÇÚÊÕÇÈ ÑæÒå
ßÓí ÈÑÇí Çíä Óå ãÑÏ ÑæÒå ä
اعتراض پروانه اي

![]()
فعالان صلح سبز دريك حركت نمادين بدين شكل اعتراض اشان رابه فعاليت اتمي كشورهاي اروپايي درمقابل مجلس آلمان به نمايش گذاشتند.آنها اظهاركردند كه فعاليت هاي مذكور باعث تغييرات ژنيتيكي بذر گياهان ،كاهش ميزان باروري بذرها) ونهايتا پايين آمدن سطح درآمد كشاورزان شده است)
لنگه ي كفش ، جايزه ي نوبل وشيريني ارتباط اشان
جايزه ي نوبل راسال هاست مي شناسم وحسرت داشتن اش هميشه همراهم بوده ازان زمان كه خرخواني مي كردم براي كنكوروبعدش هم دردانشگاه كه برسم به آزمايشگاه هاي پزشكي وتكه بردارم ازسلول ها تكثيركنم ميتوكندري اشان رابرسم به سروقت رشته هاي نردباني پروتئين هاشان و...وژن هارابيرون بكشم وپيون دهم به سلول هاي سرطاني وآنقدرشب راصبح كنم و.صبح ها رابه شب برسانم ودرمان بي درد سرطان راپيداكنم ونوبل رابياورم تقديم كنم به پدرم كه دعايش اين بودكه مي گفت:«انشالله نوبل بگيري پسرم» وهميشه دراين فكربودم كه نسيمي ازغرب تهران وزيدن گرفت وپيچيدبه شرق سينه ام ودنيايم راچنان متحول كردكه ميتوكندري هاي روحم تكثيرشدونردبان دي ان آ يم رشد كردوكروموزوم هاي سلول هايم جفتي تازه پيداكرد و...عاشق شدم وهرچه سرطان ذهني داشتم رابادبردونوبل رادرحداخبارسالانه اش
دنبال مي كردم تاهمين ديروز كه دوباره نوبل تمام جانم راگرفت
دراين جمعه كه يقين دارم باتاريخ اش يعني « ده ده دوهزاروسه»هميشه درذهنم خواهدماندكه روز معرفي برنده ي جايزه ي نوبل صلح آنهم بعدصدودوسال ورفت وآمدسيصد-چهارصدميليون ايراني است .خبرش رادرفروشگاه «شوه-سنتر»شنيدم درلابلاي قفسه هاي كفش داشتم قدم مي زدم كه پخش موسيقي ازبلندگوهاي سقفي قطع شد مجري برنامه ي راديويي گفت:«اي نه ايرانيشه فراو
…»نام شيرين عبادي راهم شنيدم شادشدم اما ازآنجاييكه همچنان به فهم زبان جديدآموخته ام شك داشتم به اطمينان نرسيدم اول انكه اسم هاشم آغاجري بيشتروردزبان هابودومي دانستم چندروزپيش حذف شده دوم آنكه امروزصبح ازنامزدي شيرين عبادي باخبرشدم وچطورممكن بودهمين نورسيده هاول اسلاوها راازيك طرف وپدرمقدس واتيكاني هاراازسوي ديگرجلوبزند وبه اينها بايداضافه مي كردم نام صدوشصت وچهارنفرديگري راكه درتاريخ نوبل بي سابقه بوده آمارشان شانس موفقيت شيرين خانم رابه شش دهم درصدمي رساند بااين همه ممكن نبوداين چشم آبي ها ازبين اين همه نامزدنوبل يكهويي نام شيرين خانم ماراببرند پس حتما يك اتفاق مهمي افتاده بود
شيرني غريبي به جانم نشست ومثل هميشه خانومي آمدجلوي چشمم كه مثل همه ي زنان بزرگ عالم دوره اي سخت راگذرانده وشايسته ي تقديراست اورابه جاي شيرين عبادي نشاندم وجايزه ي نوبل راتقديم اش كردم:«مبارك ات باشد عزيزدلم!» وديگردراين حال وهوا رفتم به دنياي تك ساكن خودم كه فقط هفت هشت عكس داردو تلفني كه هرازگاه صداي خانومي رامي پراكند همچنان كفش هاراسبك سنگين هم مي كردم وهي مي آمدم صدابزنم :«پسرم …»وحرفم رامي خوردم وبه گفتن اش دردلم بسنده مي كردم وكفش رانشان پسرك مي دادم وبازهم دردل مي گفتم:«خوبه اين بابايي؟» ومنتظرجواب نمي ماندم لنگه اي ديگررابرميداشتم وبازهم سبك سنگين مي كردم تابالاخره جفتي هماهنگ باسليقه ام رابرحسب احتمالات اندازه ي پاي پسركي كه باباگفتن اش راازتلفن شنيدم،پيداكردم وگذاشتم اش درسبدانتخابم ورفتم سروقت پاي خانومي وقفسه ي پاپوش هايي كه شايددرخورباشد ولحظه اي ازنوبل جدانمي شدم هم.سبدكه پرشدساعتي گذشته بود وبه عجله پولي دادم به آن خانم درشت رنگارنگ (موهايش سرخ وبنفش بود وناخن هايش صورتي ولب هايش كبود وچشمانش آبي واينها فقط چندرنگ اش بودبه تخليص) وهول هولكي زدم بيرون ازشوه-سنتر،پاكت راچپاندم پشت فرهادام(نام آلماني دوچرخه اين چنين شنيده مي شود)وركاباندم اش تاخانه زنجيركليدراكشيدم وقفل درگشودم وبه طرفت العيني وصل شدم به شبكه وتورق صفحات جادويي صداي جمشيدبرزگرراپراندو...بله شيرين

خانم شيرين كاشته بود
مست وملنگ وچغانه زنان ازشيريني شيرين وكفش هاي نوبرخانومي وپسرك دكمه هاي تلفن راچكاندم وصداصداي خانومي بوددرجهان پرازعكسي كه تنها ساكن اش خودم بودم :«مبارك اتان باشداين جايزه» وچه هيجان زده شد وسلطنه خانم ؛مهربان مادرش راهم خبردادوپسرك هم دردوحركت لحظه اي چندجمله اي گفت وفرصت ام ندادكه ببويم اش :« سلام رفته بوديم پارك ملت قايق هاشون خراب بومرسي خدافظ..سلام رفتيم شهروند من شامپوخريدم مرسي خدافظ..».وازاين قبيل
پيتزايي كه درفاصله ي وصل شدن چپانده بودم دركوره ي اجاق سوخته بود بعدتلفن وسيگاري آتش زدم ويكي ديگرازيخچال جايگزين كردم ازهمان پيتزاهاي منجمديك يورويي فروشگاه« آلدي وپاكت كفش ها رابرداشتم وفهميدم لنگه اي ازپاپوش پسرك لغزيده ازلابلاي ترك بنددوچرخه ورفته پك سيگارمانده بوددرحلقم وفراموشم شده بودبيرون اش دهم وسرفه واشك بيرون اش داد آخراحساس اينكه حق پسركم چنين ازبابت چلفتي دست وپايم به بادرفته به خاطرهزينه تا بيست وهشت روز ديگر هم خريد دوباره اش ممكن نبودازيك طرف ولجبازي ذاتي ام ازطرف ديگر چنان تكانم دادكه ناخودآگاه خودم رانشسته بر فرهاد ديدم واينبار ركاب چنان مي زدم كه چشمانم خوب مسير بازگژشته به خانه رادرميان چمن ها وباغچه ها خوب بجويد زاسته ي خيابان منتهي به خانه ام طي رشد ودرگردش فرمان براي رسيدن به فروشگاه شوه-سنتر لنگه كفش را ديدم كه خوش سليقه اي گذاشته اش بر سنگ كنده كاري شده ي زيبايي كه دراين شهر كه به خاطر موزه اش درغرب شهره است بسيارپيدامي شود از دوچرخه پريدم به زمين ولنگه كفش رادر آغوش گرفتم وبوسيدم اش انگارپاي پسرك رامي بوسم ونگاهم به خراش

هاي روي سنگ افتاد همزمان
روي سنگ تصويرآلفرد راكنده بودند وتوضيحي درباره ي جايزه ي معروف اش هم....جايزه ي نوبل