visited *loading* times

اين تكه ابر لعنتي هوا را به گند كشيده و خيال رفتن هم ندارد. نه گشايشي در كار است و نه زماني براي تابيدن
شبها خواب عروسي اموات ميبينم و روزم را با اخبار دردناك شروع ميكنم. تاريكي كه ميرسد، ميروم روي آن صندلي چوبي اتاق رو به خيابان مينشينم و به سبز و قرمز شدن چراغ راهنمايي خيره ميشوم و سيگار كشيدن را بهانه ميكنم. پسرك اول صدايم ميزند و بعد ميدود به پشت در اتاق و رخصت حضور ميطلبد. در را كه باز ميكنم، ميخزد روي پاهايم و خيره ميشود به همان خاموشي و روشنايي و هيچ نميداند كه آن زانوان گرمي كه نشيمنگاهاش شده وصل ميشود به سينهاي كه نفس را حبس ميكند و بالاترش جمجمهايست مملو از افكار متلاطم.
لكهي ابر آن بالاست و نور ميكشد و عروسي مردةگان فاجعه ميآفريند و من موج سوار اخبار آزاردهندهام و پسرك، دلخوش به گرمي آغوشي كه در آن گم شود. چشمانام را با خبر مرگ صدو پنجاه هزار نفري آدمها باز ميكنم و بغضام ميتركد و گريهام پيوسته ميشود با خبر بيهوشي دخترك جوان در معرض تهديد سرزميني زيرورو شده كه آدمهايش فرهنگ ميجوند و فخر تف ميكنند و گوشهايشان را ميگيرند تا صداي نالهي همسايه مزاحم خواباشان نشود كه به موقع برسند به بازار خودفروشي و ديگر فروشي تا از پا نيفتد گاوآهنهايي كه در حال شخمزدناند و به هق هق ميافتم از تنهايي فرشتهي قاضي كه قصد كرده مسخره نشود و كمر قاضي بيعدل را بشكند
پسرك در خيرةگي به خاموشي سبزي و روشنايي قرمزي خواباش ميبرد و در همان حال وصل ميشوم به اينترنت تا نور مونيتور بجنگد با تاريكي حاصل از آن تكه ابر هميشه بالاي سرم و هزار پنجره باز ميشود و از هر كداماشان صداي مشاجره به گوش ميرسد و بازار خودفريبي و ديگر فريبي و ليچار را چنان داغ ميبينم كه اميد هر گشايشي از دلام ميرود در هر كداماشان را گل ميگيرم؛ مثل همان كاري كه عباس با پنجرههايش كرده تا بشود مثل همان ملتي كه در هر كجا باشند، ابر سياهي بالاي سرشان است و به مرگ سبزينهگي خيرهاند و كودكي در آغوشاشان به خواب رفته و گوشهايشان را گرفتهاند تا صداي حركت گاوآهن را نشنوند... تا طفلاشان بيدار نشود